شمارهٔ ۴۱۹
ز نمک ندیده بودم که کسی شکر بریزدنه رطب ز سرو هرگز چو لب تو تر بریزد
خط سبز بیسبب نیست که بر لبت نشستهبه شکر لب تو طوطی چو رسید پر بریزد
نکنی ملامت دل که سرشک اوست غمازکه چو شمع سوخت اشکی نتواند ار بریزد
تو بگوی فحش از آب لب که کسم دعا نگویدتو بریز خون عاشق که کس دگر بریزد
همه طرح خوب ریزد به صحیفه مانی صنعبه خدا ز خامه طرحی ز تو خوبتر بریزد
تو چه چشمهٔ حیاتی که ز شوق تو نشایدکه ز چشم آب حیوان به رهت خضر بریزد
چو حدیث اشتیاقت به صحیفه مینویسمنشود شبی که کلکم به جهان شرر بریزد
تو چه گوهری همانا که ز بحر کبریاییبه صدف چو گوهر تو به جهان بشر بریزد
منم آن نهال آشفته که میوهام بود عشقبه جز از ولای حیدر ز برم ثمر نریزد