شمارهٔ ۴۲۰
خیره شد عشق که از عقلم نیرو برودچون بچوگان بزنی لاجرمت گو برود
سرو آزاده چه حدداشت که آید با توپیش رویت بچه جلوه گل خوشبو برود
با نسیم سحری بود مگر بوی کسیکه چو شمع سحری جانم با او برود
قوت پنجه عشق است ببازوی بتانتو مپندار که این زور زبازو برود
نیکمرد آنکه چو آشفته گریزد بدرتگو بیا زشت که از کوی تو نیکو برود
گرچه بر دشت ختن آهوی مشکین گذردنشنیدم که بمه یک ختن آهو برود
طوطی باغ ولای توام ای شیر خدامهل از گلشنت این مرغ سخن گو برود
از چه از چشم تر من بکناری ای سروسرو گلزار کجا از طرف جو برود