گنج

شمارهٔ ۴۱۴

قافیه: امیکشد۹ بیت
ماه در زلف سیاهش نگریددر شب تیره بماهش نگرید
کعبه حاجی بشناسد زحجرزیر مو خال سیاهش نگرید
زد علم خطت و حسنت بگریختعاشقان گرد سپاهش نگرید
زلف چوگان و سر مشتاقانهمچو گو بر سر راهش نگرید
از کمان ابروی او پرسیدیدر دلم تیر نگاهش نگرید
مه و خور سوخت زدرد دل ریشبر دل خسته و آهش نگرید
گشتی آشفته بپاداش وفادوستان جرم و گناهش نگرید
شاهدم پنجه خون آلود استکرده حاشا بگواهش نگرید
من زمحشر بگریزم به نجفاهل معنی به پناهش نگرید