شمارهٔ ۴۱۵
کشتن عاشق اگر عِقاب نداردلیک به این قدر هم ثواب ندارد
هست حسابی به کار و روز جزاییکار نگویی که تو حساب ندارد
خوی به رخ تست یا گلاب چکیده استگرچه گل آتشین گلاب ندارد
چهره و زلفت مگر که ماه و سحاب استلیک مه این عنبرینسحاب ندارد
گو بکن از خون ما تو دست نگارینپنجه سیمینش ار خضاب ندارد
خواب کند بخت من ولی به شب وصلدیده عاشق مگو که خواب ندارد
گفت که خونت بریزم از دم خنجربا همه طفلی چرا شتاب ندارد
ای بت شیرین نهی تو زین چه به گلگونهست دو چشم من ار رکاب ندارد
تخم فشاندیم و آب دیده ضرور استآه که این چشمه هیچ آب ندارد
گفتمش آشفته را جواب سلامیگفت برو حرف تو جواب ندارد
این دل سودازده که مانده پریشانراه به جز کوی بوتراب ندارد