شمارهٔ ۹۰۵
مرا ز عشق بسی منت است بر گردنکه بازداشته شوقم زخواب وز خوردن
نه بار کس ببرد گردنم نه گوش حدیثکه حلقههاست ز زلفت به گوش و بر گردن
چنان به نان جواَم خوش که برنجان شهاننمانده حالت رشک و نه آرزو بردن
گرت هواست که در سولجان زلف افتیسری چو گوی به میدان بباید آوردن
بیا به طوف گلستان عشق ای بلبلکزین چمن بگریزد سموم پژمردن
ز سِرّ عشق مزن لاف بعد ازین درویشاگر به سر بودت شوق نفس پروردن
کسی که طالب جانان بود به بزم وصالز جان بیایدش اول مفارقت کردن
مرا ز طعن رقیبان چه کم شود از مهرز نیش، طالب نوشَت نداند آزردن
برفت چون شب عمرت بگو مپای انجمنکه شمع را به سحرگاه باید افسردن
بمیر در ره مهر علی تو آشفتهکه زندگی دهدت در هوای او مردن