شمارهٔ ۱۰۴۴
صوفی صومعه که زد دوش دم از قلندریدید چو می بجام جم خورد برود سکندری
جام کشید و مست شد عارف می پرست شدگفت که این عرض خواص داده بجان جوهری
وای بپارسا اگر آن بت پارسی رسدخاصه بدست ساغری از می صاف خلری
از کف ساقی ای پسر جام بگیر هر سحرچشه آفتاب جو ایکه زذره کمتری
ایکه کشی بغمزه ای زنده کنی بعشوه ایاز چه نمیکنی بتا دعوی از پیمبری
رفت بغمزه تو دل خونشد و ریخت از مژهگو چکند رعیتی در کف ترک لشکری
با که کنیم داوری از تو که میر مجلسیداور اگر ستم کند ترک کنیم داوری
بال عقاب تیر او تاج بفرق مینهدسایه اگر توای هما بر سرما بگستری
آشفته دوست جوی و بس گرچه بر زیان بودخواند خداش پارسی ترکش گفت شکری