گنج

شمارهٔ ۱۰۴۳

آفت دین و دل و فتنه هر مرد و زنیآوخ ای غمزه جادو که چه پرمکر و فنی
سبحه زاهد و زنار مغان هر دو گسستکه نه زاهد دل و دین دارد و نه برهمنی
من کجا دعوی پرهیز کجا توبه کدامکه اگر خاره شود توبه تواش میشکنی
به بناگوش و خطت مشگ و سمن شاید گفتهم اگر غالیه سایند به برگ سمنی
گر بود رستم دستان که بود پا بستتگر از آن زلف تواش رشته بگردن فکنی
الله الله که چه پیوسته ای ای سیل فراقکه اگر کوه بود صبر زجایش بکنی
من نظر وقف بر آن نرگس زیبا کردمتا خلایق همه دانند که منظور منی
حرف در جوهر فرد دهنت هیچ مگویکه در آن نقطه موهوم نگنجد سخنی
یارم از لعل شکرخند اگر شیرینستدر وفاداریش آشفته تو هم گو نکنی