شمارهٔ ۱۰۴۵
زآن آب که چون آتش از مرد برد خامیساقی بروان جسم برخیز بده جامی
از سیر گل و سروش آسوده بود خاطرآنرا که سری باشد با سرو گل اندامی
درد غم عشقت را انجام طلب کردمآغاز نبود و نیست پیدایش سرانجامی
با قامت رخسارت هرگز نشنیده کسسروی بلب جوئی ماهی بلب بامی
شاید نمکی ساید روزی بدل ریشمزآن لعل شکر چندیم مشتاق بدشنامی
با غیر چه خواهم کرد من کز حسد و غیرترشگ آیدم از قاصد کارد زتو پیغامی
سلطان جمالت را کردم چو بجان مدحتطغرائی خط بنوشت بر لعل تو انعامی
عاشق زغرض پاکست خودکام هوسناکستناکام بود ناچار هر کو طلبد کامی
آن زلف پریشان بود منزلکه آشفتهعمری که بسودایش خوش داشتم ایامی
سلطانی ملک عشق ما را زازل دادنددرویش چه غم داری زین حرف که گمنامی
آن شاهد روحانی کاندر دل و جان جا کردبی یاد بناگوشش کی صبح شود شامی