شمارهٔ ۱۰۱۲
گلزار عشق چون تو نهالی نیافتهرخسار حسن همچو تو خالی نیافته
جز ابروان به روی تو هرگز منجمیبر آفتاب بدر هلالی نیافته
چندی حکیم نقطه موهوم جست و بازغیر از دهان دوست خیالی نیافته
میخواست حسن دوست که تا جلوهای کندجز عرصه خیال مجالی نیافته
مجنون بدانش آنکه نه دیوانه تو شدعاشق نباشد آنکه کمالی نیافته
صد دوره زد سپهر و مه و سال پس ندیدخوشتر ز وقت وصل تو سالی نیافته
با اینکه خضر خورده زلال حیات راچون لعل دلکش تو زلالی نیافته
چندانکه آدمی و ملک وصف کرده عقلمانند تو فرشته خصالی نیافته
پروانگان ز پرتو شمع تو سوختندآشفتهات چرا پر و بالی نیافته
نور خدا در آینه اولیا بتافتهمچون علی جلال و جمالی نیافته