گنج

شمارهٔ ۱۰۱۱

قافیه: اده۸ بیت
گوی داند که به چوگان کسی افتادهکه به سر رفته به میدان و بسی افتاده
حالت عاشق بی دین و دل آری داندهر که را کار دل و دین بکسی افتاده
همه تن حیرتم از آب و هوای ره عشقکه هما از چه شکار مگسی افتاده
دل مجنون بفغان ناقه لیلاش زپیکاروان از پی بانگ جرسی افتاده
دل ببوی سر زلف تو شکار نظر استدرد شب بین که بدست عسسی افتاده ‏
عقل اندوخته خرمن بره پرتو عشقدر ره برق عجب مشت خسی افتاده
توئی آن نور که از طور ولایت جستیکه کلیمت بشعاع قبسی افتاده
غم فردا مخور آشفته که کارت بعلیستدادخواهی به عجب دادرسی افتاده