شمارهٔ ۱۰۱۰
آید از عشق کار شایستهمن و آن کار بار شایسته
روزگاری بعشق کردم سریاد از آن روزگار شایسته
فاش کردند سر حق عشاقگو بیاد آر دار شایسته
نیست هر دغدار بنده عشقمنم آن داغدار شایسته
هر بهاری خزان زپی داردجسته ام نوبهار شایسته
بختی عقل را ززلف بتانشد به بینی مهار شایسته
گر هزاران حدیث گل گویندنبود چون هزار شایسته
میرسد کاروان مصر زراهسرمه کن زآن غبار شایسته
مدعی رفت جهد کن که بودوقت بوس و کنار شایسته
کشت دردسرم بده ساقیزآن می بی خمار شایسته
کسوت حسن نیکوان یا رباز چه پود است و تار شایسته
داری آشفته چون قرار بعشقبگذر زآن قرار شایسته
که بود عشق پرتو ازلیعلی آن پرده دار شایسته