شمارهٔ ۲۴۸
ای ماه و خور از آینه داران جمالتطوبی خجل از جلوه نو خیز نهالت
حقا که فراموش کند چشمه حیوانگر خضر چشد جرعه ای از جام زلالت
نه حوری و غلمان تو کدامی که ندیدمحورا بجمال تو و غلمان بخصالت
شیرین تر از آنی که بگویند حدیثتزیبا تر از آنی که نگارند مثالت
اسباب پریشانی عشاق شده جمعپیوسته بهم کاکل و زلف خط و خالت
در جیب نسیم ار نبود نافه از آنزلفایدل که گشاید زصبا یا که شمالت
شسته است سرشک از نظرم نقش دو عالمحاشا که بشوئیم زدل نقش خیالت
من شبنم تو چشمه خورشید جهان سوزهیهات که اندیشه توان کرد وصالت
دوران که بود بنده فرمان بر کویتامکان چه بود مظهر آثار جلالت
جبریل نگهدار قدم منزل عشق استترسم که بسوزد زشعاعش پر و بالت
گر خود نکنی وصف خود از خامه قدرتکی و هم فرومایه برد ره بکمالت
آشفته گر از فرقت خورشید بنالیچون ابر همه خلق بگریند بحالت
چون عمر به بیهوده رود مدح علی گویآن به که شود صرف در این ره مه وسالت