گنج

شمارهٔ ۱۱۸۱

نشکفته است از چمن دلبری گلیکاندر هوای او نسرائیده بلبلی
بلبل که شوق گل بکمندش در افکندباید بزخم خار نماید تحملی
باز نظر کبوتر دل دید در هواتیهو صفت اسیر نمودش بچنگلی
تنها نه خاکیان متزلزل زعشق توکاز تو بود بعالم علوی تزلزلی
با سرو و سنبل و گل و نسرین چه احتیاجکاز زلف و روی و قدتو گل و سرو سنبلی
آمد تو را جمال بتا از ازل جمیلبندند شاهدان چمن گر تجملی
شور نوای مرغ سحر خوان هوای گلمستان تو فکنده در آفاق غلغلی
آشفته چیست خاری از این بوستان سراخود را بصد هزار فسون بسته بر گلی
آن گل که زیب گلشن امکان اگر نبودآدم نبود بر ملکوتش تفضلی
نور خدا علی ولی و صراط حقکز مهر او خدای برافراشته پلی