گنج

شمارهٔ ۷۳۸

چه زنم لاف که اوصاف تو را میدانممنکه اندر صفت هستی خود حیرانم
هر چه در دفتر رخسار بتان مینگرمرقم قدرت و طغرای تو را میخوانم
لیلی اندر حی و مجنون به بیابان طلبیار در خانه و من بیهده سرگردانم
لب تو چشمه نوش و من مسکین عطشانگر اجابت کندم آتش دل بنشانم
گفتیم تا تو در آتش نروی ننشینممن در آتش بنشینم که تو را بنشانم
رفت ان گلبن نوخیز چو از طرف چمنگو بتاراج برد باد خزان بستانم
هر چه از دست تو آید بنهم بر سر چشمسپر از دیده کنم گر بزنی پیکانم
اگر از دادن جان دست دهد جانانمنیستم عاشق اگر بیم بود از جانم
پیر کنعان من و تو یوسف مصری بمثلترک دیدار پسر جان پدر نتوانم
کاروان رفت و بجا نیست زلیلی اثریمن چو مجنون بسر نقش قدم میمانم
هست تا داغ غلامی علی زیب جبینباشد آزاده گی آشفته زاین و آنم