گنج

شمارهٔ ۷۳۷

قافیه: یرکنم۱۲ بیت
زلف تو تا گرفته‌ام با همه در کشاکشمخال تو تا گزیده‌ام هندوی دل در آتشم
از نمکین لب توام بوده غذای روح و بسگیردم آن نمک اگر من نمک دگر چشم
مستم و نیست درد سر تا به صباح محشرمتا لب می‌پرست تو داده شراب بی‌غشم
باده نخورده چشم تو مستی اوست از کجاو از اثرش عجب که من باده نخورده سرخوشم
تا که به پرده درون نقش نگار کرده‌امرشک نگارخانه شد این صحف منقشم
نی زد لاف از شکر خامه ز وصف آن دهانگفت خجل نمی‌شوی از سخنان دلکشم
من که حدیث عشق را شرح هزار گفته‌امپیش لب تو غنچه‌سان بسته‌دهان و خامشم
عشق تو گفتم از سرم مرگ مگر برون بردخاک شد استخوانم و عشق نشد فراموشم
خصم اگر چه شخ کمان کرده کمین به قصد جانتیر ولای مرتضی هست نهان به ترکشم
گفت به زلف او دلم از چه مشوشی بگوتا تو به حلقه‌ام دری آشفته من مشوشم
از اثر شراب تو وز رخ بی‌حجاب توآگهم ارچه والهم عاقلم ارچه بی‌هشم
لاف مزن ز مهر و مه کز خم طره دوتاحلقه بگش مهر و مه کرده نگار مهوشم