شمارهٔ ۳۶
کیست که مژده آورد زان مه نوسفر مرایا که خبر بیاورد زاندل در بدر مرا
تا که زمصر مرحمت رحم بچون منی کنهمره کاروان کند پیرهن پسر مرا
تا که شده است مشتعل تازه بهارم الحذریا بخطر گذار دل یا بنشان شرر مرا
مردم چشم تو بخون غوطه ورند منع کنتا نخورند بعد از این خون دل و جگر مرا
چند بخون کشانیم چند زدر برانیمجز سر کویت ای صنم نیست ره دگر مرا
شرم مکن زپاسبان با سگ آستان بگوتنگ نبود جا بر او راند چرا زدر مرا
نامه نوشته ام زخون مهر زدیده کرده امتا که بسوی او برد نامه مختصر مرا
گفتم سیر بینمت گر برسم بوصل تونرگس فتنه جوی تو بسته ره نظر مرا
سوخت زبرقی انجمن آه دل فکار مندر تو اثر نمی کند ناله بی اثر مرا
آشفته دوش طره اش بود بخواب در کفمگر اثری کند شود پرچمی از ظفر مرا
تا ببرم سوی نجف از سر شوق با شعفرحم بیار و باز کن بند زبال و پر مرا