گنج

شمارهٔ ۳۵

ای رفته و نشناخته قدر دل ما راباز آی که مردیم زهجر تو خدا را
هر روزه جفا کردی و گفتی که وفا بودطفلی زوفا فرق نکردی تو جفا را
گردد بجفای تو گرفتار ادیبتکاداب وفا هیچ نیاموخت شما را
دل خانه حق است خرابش چه پسندیغم نیست که نشناخته ی خانه خدا را
بختم نشود یار که روی تو ببینمدر منزل خورشید کجا بار سها را
درد از تو و درمان زتو بهر چه طبیبادر دم بفرستی و کنی منع دوا را
آشفته نگفتم که مکن رخنه بمویشکاشفته کنی همچو خود آنزلف دو تا را
در مذهب ما خاک نجف آب حیات استگو خضر طلبکار بود آب بقا را
بر عرض تفاخر کند ار خاک تو شایدزیرا که در او خانه بود شیر خدا را