گنج

شمارهٔ ۳۴

قافیه: ونرا۱۱ بیت
خبر از حی مگر آورده کسی مجنون راکه گشوده بره قافله جوی خون را
از پی پرسش دل سلسله موئی آمدتا که زنجیر فرستاد دگر مجنون را
گریه از کشته شدن نیست از آن میگریمکه بشوئی زسرانگشت نشان خون را
گذر قافله بر چشم ترم گر افتدبعد از این دجله نخوانند دگر جیحون را
بسکه بحرین دویده زغمت درافشاندبه پشیزی نستانند در مکنون را
همه اسباب نشاطم اگر آماده کنندچون نیائی چه نشاط است دل محزون را
از تو پیوسته تمام است از او گه ناقصبا مه روی تو فرق است مه گردون را
پرده بردار که آن نرگس فتان بیندتا دگر عیب نگویند من مفتون را
گفت آشفته که زنجیر کند رفع جنونزلفت آشفته کند از چه دل محزون را
رفع آشفتگی از این دل شیدا نشودتا مگر وصف کنی آینه بیچون را
علی عالی اعلی ولی و مظهر حقکاورد پنجه او در حرکت گردون را