شمارهٔ ۳۳
ای بلبل شوریده بکن تازه نفس راشکرانه که بشکسته ی امروز قفس را
زاهد بچمن آمد و بلبل بفغان گفتاین بوی ریا چیست که بربست نفس را
جستند رقیبان زنوا محمل لیلیای کشا که از نافه گشایند جرس را
غوغای رقیبان بلب تو عجبی نیستشاید بشکر راه به بندند مگس را
ای محتسب عقل چو آئی سوی بازاردر مجلس عشاق مده راه عسس را
داری تو بسر ذوق تماشای گلستانناچار بگلزار ببر زحمت خس را
جز خوردن حلوا نبود مقصد اغیاراز عشق نباشد خبر ارباب هوس را
ای کاش گرفتار شدی اهل ملامتتا عیب نگویند بسودای تو کس را
نی را که بهر بند حدیثی است نهانیمحرم نشمرده است مگر نائی و بس را
ما سوخته گانیم و تغافل نه ثوابستچون برق خدا را مجهان تند فرس را
مقصود وی آشفته بد از عشق شعاعیموسی که تمنا کرد از طور قبس را