گنج

شمارهٔ ۴۹۷

قافیه: ازمیکند۹ بیت
رفته صبا پیرامنش کز خواب بیدارش کندوز گل کند پیراهنش ترسم که آزارش کند
سوزد کلیم از طور اگر خاکش دم از ارنی زندکو چشم مستی کز نگه یک غمزه در کارش کند
چشمت بگو تا ننگرد بر حال دل بهر خداترسم که آزار دلم ناگاه بیمارش کند
یوسف فروش بی‌بصر نشناخته قدر پسراندر هوای مشت زر لابد به بازارش کند
عاشق خورد خون جگر هرروز در هجران اوهرشب شراب وصل را در جام اغیارش کند
آشفته جسمم جان شده جانم همه جانان شدهمنصور انا الحق می‌زند تا کیست بر دارش کند
آن کاو مقیم کعبه بد زاسلام می‌زد لاف‌هاسجده به بت می‌آورد کز سبحه زنارش کند
رو بر در پیر مغان کاندر حریم لامکانچون پا نهد حق در نهان دارای اسرارش کند
از باده مهر علی در جام دارم اندکیگر ساقی دور از کرم این باده سرشارش کند