شمارهٔ ۴۹۸
نقاش صنع کاین همه نقش و نگار کردنقش تو را زجمله نقوش اختیار کرد
گردی زخاکپای تو برخاست از نخستایزد بنای نه فلک از آن غبار کرد
هر کس بآستان تو ناکام جان سپرداو را چو خضر زآب بقا کامکار کرد
حسن تو گنج خسروی و تا بود نهاناز بهر پاسبانی گیسو چو مار کرد
تا نقش تو بصفحه امکان نزد رقممعلوم کس نگشت که ایزد چکار کرد
گل از شعاع چهره تو کرد است آتشینسنبل زتاب طره تو تابدار کرد
از نای و سیم و پوست کجا خیزد این نواشورت اثر به پرده مزمار و تار کرد
تو بنده بحق و وصی محمدیآشفته بندگی تو را اختیار کرد
در باخت صبر و دین و دل و عقل لاجرمهر کاو که با حریف غم تو قمار کند