گنج

شمارهٔ ۳۴۲

قافیه: اشد۱۱ بیت
ای خوش آن شب که شود روز ، ز در یار درآیدباب اندوه ببندد در شادی بگشاید
گر پری مادر و غلمان بهشتی پدرت نهآدمیزاده کجا حور پری چهره بزاید
مطرب از نغمه دل مومن و کافر بفریبیساقی این می که تو داری دو جهان غم بزداید
حسرت از وسمه خورم گرچه به ابروی تو پیوسترشک از سرمه برم گرچه به مژگان تو ساید
بگشا لعل و بگو مسئله جزء به یونانتا فلاطون ز تعجب سرانگشت بخاید
نه گریزان ز جهنم نه طلبکار بهشتمگر لقای تو دهد دست مرا این دو نباید
هندوی کوی تو بودم به تو گر سجده نمودمسست عهد است که بر آتش عشق تو نپاید
گر به شمشیر کس آزرده شود از تو به عالمشاید آزردن آفاق به عشاق نشاید
چشم حربا به جز از پرتو خورشید نبیندکلک آشفته به جز وصف جمالت نسراید
سر چو گو در سم یکران علی نِه به ارادتکه چو گو نُه فلک اندر خم چوگان برباید
شد مگر داغ غلامی تو از چهره نمایانکه به هر شهر کس ار دید به خلقم بنماید