شمارهٔ ۶۵۲
دلی که عشق بود در طبیعتش مجبولکجا عدول نماید به حکمت معقول
گرم چو شمع بسوزی من آن نخواهم بودکه با حضور تو خاطر کنم بخود مشغول
گهی بمردم و گه زنده گشتمی ورنهخبر نبود مرا هیچ از خروج و دخول
خبر نداش زاسرار یار ما جبریلمیان عاشق و معشوق عشق بود رسول
زخونبها نزند دم بحشر کشته عشقکه رمزهاست نهان پیش قاتل و مقتول
مسلم است دو عالم بعشق و بس زازلکه تا ابد نشود از زسلطنت معزول
حدیث دلبر خود با دگر بتان چکنماگر تمیز نداری زفاصل و مفضول
میانه علی و دیگران همین فرق استکه تیغ چوبی و سیف مهند مسلول
حدیث زلف تو می گفت دوش آشفتهندا رسید که بس کن که الحدیث یطول