گنج

شمارهٔ ۶۵۱

خسرو شیرین لبان توئی بشمایلکعبه کوی تو قبله گاه قبایل
شایدت ار مصریان شوند زلیخایوسف عصری بتا بشکل و شمایل
حالت مجنون بجو نه حکمت لقمانعشق بود برق کشت زار فضایل
گر تو بخوانی بگو که راندم از درور تو برانی که خواندم بوسایل
حسن تو مستغی از دلیل حکیمانپرتو خور بر صفای اوست دلایل
چشم بدان دور کرده اند زرویتتیر نظر دوز و جادوان حمایل
وه که زیاد تو این صفت نشود دورتو همه مستوحشی و ما همه مایل
لیلی و عذرا توئی و سلمی و شیرینرفته به تغییر در لباس اوایل
نقش تو بر چشم تر نماند و شگفت استنقش تو آب و نشد زحادثه زایل
از پی تعویذ چشم بد شبی از مهردست بگردن در آرمت بحمایل