شمارهٔ ۱۰۶۳
ای برق چون به خرمن احباب بگذریزین خس خدای را به تغافل تو نگذری
پروانه خواستی که بگوئی حدیث عشقاز تو اثر نماند که از وی خبر بری
ای پیر میکده در میخانه باز کنکز جرعهای تو حاجت مستان برآوری
من نیست گشتهام به یکی نظره بر رختهستم کنی دوباره چو سویم تو بنگری
در پرده ضمیر نگنجد خیال کستا تو بدیعصورت در دل مصوری
گفتم مگر به چهره افروخته مهیگفتم مگر به بالا خود سرو کشمری
سرو چمن که دیده کند جامه بر بدنبر فرق مه ندیده کس از مشک افسری
ز آشفتگیّ زلف پریشان او بپرسآشفته نام خویش چرا بر زبان بری