شمارهٔ ۱۰۶۲
دلا ز عشق مجاز از چه مهر برکندی؟حقیقتی به کف آور که باز پیوندی
بیا که تخم امیدم هنوز در دل هستاگر تو بیخ محبت ز ریشه برکندی
سخن به بزم رقیبان نمودهای آغازنمک به زخم درونها چرا پراکندی؟
ز هر طرف که برندت برآری از نو سرتو ای نهال محبت عجب برومندی
در سرای مغان باز باد بر رویمکه نیست غم گرم ای آسمان تو در بندی
نه ماه راست دهان و نه سرو را رفتارکه گفته است که با سرو و ماه مانندی
چه شد که نیستی ای دل به منزل جانان؟اگر حجاب تعلق ز جان برافکندی
نه قند مصر پرستد مگس نه شکّر هنداگر به آن لب شیرین کنی شکرخندی
به خون طپید دل مستمند از تیرتعجب که آرزوئی یافت آرزومندی
بکش چنانکه تو دانی که شاد و خورسندمبه خون ناحق آشفته گر تو خورسندی
خدای گفته اگر والضحی وگر و اللیلبه روی و موی نکوی تو خورده سوگندی
چنین جنون که مرا هست بگسلم زنجیرمگر مرا به خم زلف یار بربندی
کدام یار؟ علیّ ولی حقیقت عشقکه خور بسوخته در مجمرش چو اسپندی