گنج

شمارهٔ ۱۱۵۴

شهری بود نکوئی و جانا تواش دریفرزند حسن و عشق و تو بر هر دو مادری
عشقم نشست در دل و عقلم فرار کردآری دو پادشاه نشاید به کشوری
تا هست منظر دل و دیده مقام دوستحاشا که من نظر بگشایم به منظری
دیدم که خضر جام به کف سوی میکدهمی‌رفت تا بَدَل کند او را به ساغری
ذرات را وجود چه در پیش آفتابما غیر دوست هست ندیدیم دیگری
هستی گل ار کلاله ز سنبل فکنده گلسروی اگر که سرو ز گل آورد بری
کوثر به جنب چشمه نوش تو قطره‌ایخورشید پیش تابش روی تو اختری
ملکی است خوبروئی او را تو مالکیبحریست آفرینش او را تو گوهری
منصوروار داری اگر سر حق بسرداری بود محبت آنجا ببر سری
آشفته را کله نه و سر سوده بر سپهرتا ساخته ز خاک در شاه افسری
شاها توئی که علت ایجاد عالمیشاها توئی که وارث تاج پیمبری