شمارهٔ ۲۱۴
زشور آن لب شیرین که در جهان انداختگمان مکن که شکر در میان توان انداخت
چه نقشها که عیان شد زسیم ساده اوزطرح کینه که آن ماه مهربان انداخت
سخن زنقطه موهوم رفت و باز حکیمحدیث لعل سخنگویت در میان انداخت
بصحن باغ نه گلهای آتشین است اینکه عکس روی تو آتش ببوستان انداخت
چه جلوه بود که حسن تو کرد بی پردهچه فتنه بود که موی تو در میان انداخت
زطن غیر رهائی نیافت با همه جهداگر چه عیسی خود را بآسمان انداخت
سری بحلقه عشاق برکند عاشقبپای دوست اگر سر نهاد و جان انداخت
چه شمع آتشی آشفته داشت پنهانیکه شور عشق تواش شعله در زبان انداخت
چه عشق پرتو شمع ازل علی ولیکه روح بر در او چوآسمان انداخت
بحیله با سگ کویت گرفته ام الفتکه خویش را بتوانم در آستان انداخت