گنج

شمارهٔ ۲۱۵

قافیه: اشت۹ بیت
باز با ما رقیب عربده داشتتخم کین در زمین دل می‌کاشت
بی خبر بود از حکومت عشقشحنه عقل در درون بگماشت
رآیت آفتاب دید نهانبغلط مرغ شب علم افراشت
عیب من گفت و خویشتن بستودادعا بود و خود گواه نداشت
همچو زنگی که چون در آینه دیدنسبت خود بآینه بگذاشت
گو بخفاش پرده ای بربندکه زرخ مهر پرده را برداشت
گو بدجال میرسد مهدیشبنم البته تاب مهر نداشت
ضعف آشفته دید و قوت خویشبی خبر زان که او امیری داشت
علی مرتضی امیر عربکه همه عمر مدح او بنگاشت