گنج

شمارهٔ ۲۱۶

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: راست۱۳ بیت
دریغ نعمت وصل بتان که در گذر استخوشست لؤلؤ رنگین و بحر پرخطر است
بهار و باغ و گل و عندلیب سرخوش مستزتندباد خزانی هنوز بی خبر است
مجو زنخل محبت ثمر بجز حرمانکه باغبان بودش عشق وآبش از بصر است
اگر که جلوه یار است طالبان سوزداگرچه نخله طور است بار او شرر است
حدیث روز قیامت که گفت طولانیستزشام هجر تو یک شمه لیک مختصر است
رقید عقل برستم سمر شدم بجنونمگوکه تخم وفا ای عزیز بی ثمر است
بزخم تیر و سنان شاید ار نهی مرهمهلاک آن دل خونین که زخمش از نظر است
دو چشم وقف براه غبار قافله استدو گوش در ره پیغام یار نوسفر است
بهشت و حوری وغلمان چه میکند یعقوبکه خاطرش متعلق بصحبت پسر است
بطوف کوه و کمر چند میروی با سرخوشا کسی که بیاد تو دست در کمر است
بگیر دامن آه سحر تو آشفتهکه در جهان اثر ار هست از دم سحر است
بصبر کوش که تا میوه مراد بریکه ریشه تا که درآ بست قابل ثمر است
در وصال گشاید بپنجه غیبیعلی که فاتح ابواب دوست دادگر است