شمارهٔ ۵۳۲
شبی گر بوسه زان شیرین دهانم اتفاق افتدمرا در عین ظلمت آب حیوان در مذاق افتد
می و معشوق در خلوت چو بیغیرت میسر شدغنیمت دان که این نعمت تو را کم اتفاق افتد
فروزد گر به کاخت پرتو شمع رخ جانانعجب نبود که خور پروانهوارت در رواق افتد
کند ساعد اگر رنگین ز خون عاشق مسکینکند او را بهل چشمش چو بر آن سیمساق افتد
به دوشم گر نهی کوه احد بر دل گران نایدولی بار فراقت بر دلم تکلیف شاق افتد
ز درد اشتیاقم دم زند گر نایی مجلسز وحشت نای را اندر گلو دردم حناق افتد
بچم در بوستان تا سرو ناز اندر نیاز آریبکش پرده که گل در بوستان از طمطراق افتد
تو را طاق ابروان آرامگاه مدعی گشتهدلم را بس عجب نبود اگر طاقت به طاق افتد
حجاز و کعبه او را فرامش سازم از خاطرمرا آشفته گر رحل اقامت در عراق افتد
عراق درگه حیدر علی داماد پیغمبرکه بر عرش درش در پویه رفرف بابراق افتد
بلی صعبست دوری تن و جان صعبتر از آناگر اندر میان جان و جانانت فراق افتد