شمارهٔ ۵۳۳
تا سپردی بمن از آن خم مو تاری چندبر سر ما و دل آورده غمت کاری چند
لعل خندان تو ضحاک و زجادوئی زلفرخنه ها کرده بمغزم زفسون ماری چند
بوده آن حلقه مو منزل دلهای خرابکه از او میشنوم ناله بیماری چند
لاجرم عقرب جراره نهفتم در جیبعجبی نیست کز او میکشم آزاری چند
دل با فغان و چه خاموش نشیند مجروحکه بود مرهم او نافه تاتاری چند
بارها بود بر آن مو زدل مشتاقانوه که سر بار دل غمزده شدی باری چند
دل و دین پیش تو ماند ای بت ار من شیرینمانده بر گردنم از زلف تو زناری چند
که چه دیوانه زنجیر گسسته در وجدکه اسیرم چو غریبان بشب تاری چند
نه قمر سیر بعقرب کند و ماه تر استبر قمر سیر کنان عقرب سیاری چند
نه همین شد سر من در خم آنزلف گروداده بر باد زهر سو سرو دستاری چند
شبی آهسته بده گوش بآن زلف نژندبشنو ناله دلهای گرفتاری چند
تا تو غایب شده ای با خم زلفت داردهر شب آشفته زسودای تو گفتاری چند