شمارهٔ ۵۳۴
دیدی دلا که عهد شباب و طرب نماندآن نقشهای مختلف بوالعجب نماند
نخلی بود جوانی و او را رطب طربپیری شکست شاخش و بروی رطب نماند
عمرت بود کتان و قصب دور ماهتاباز تاب ماه تاب کتان و قصب نماند
رنگ طرب بر آب عنب بسته اند و بسخشکیده پاک تاک و اثر از عنب نماند
آن لب که بود بر لب جانان و جام میاینک بغیر نیمه جانش بلب نماند
روحی که همچو می رگ و پی سخت کرده بودرفت و بغیر سستیت اندر عصب نماند
پائید دیر چون شب یلدا شب فراقآمد صباح وصل و نشانی زشب نماند
عمری بخاکبوس شه طوس در طلباین آرزو بجان تو اندر طلب نماند
چون خضر جا بچشمه حیوان گرفته ایبی برگیت زچیست که شاخ حطب نماند
دست خدا زکعبه نقش بتان بشستدر دل بغیر نقش امیرعرب نماند
از عمر رفته شکوه مکن جام می بگیرآب حیات هست چه غم گر رطب نماند
آشفته شد مجاور درگاه شاه طوسماهی به دجله آمد آن تاب و تب نماند