شمارهٔ ۱۱۸۵
گر باد دی بگلشن دم میزند بسردیاز باد دی بگرمی از می برآر گردی
گه از نوا و از زنگ گاهی زآب گلرنگبگشای این دل تنگ بزدا زچهره زردی
مطرب بزن تو دستی ساقی بکوب پائیمینا بیار و بشکن این طاق لاجوردی
طوف حریم دلها از یکنظر توان کردبیهوده کرده حاجی یکعمر رهنوردی
اندر حریم جانان بی درد ره نداردایدل اگر توانی از جان بجوی دردی
آشفته باش اما اندر شکنج یک زلفدیوانه وار تا کی ایدل بهرزه گردی
دیگر تو ای سکندر آب خضر نجوئیاز آب عشق خوبان گر نیم جرعه خوردی
از آبشار وحدت خمخانه محبتکز یک نمش جهنم چون یخ شود بسردی
آب ولای حیدر آن شهسوار صفدرشاهی که کوفت نوبت در لامکان به مردی