شمارهٔ ۸۴۱
روزگاریست بمیخانه گذاری دارمبا سگان در آن خانه قراری دارم
هر کرا حصن حصینی است بربع مسکونمن هم از دیر خرابات حصاری دارم
ساکن خطه عشقیم که اقلیم بقاستبی سرو پایم اگر شهر و دیاری دارم
باغ ما حسن نکویان و بهارش عشق استلوحش الله است که عجب باغ و بهاری دارم
زلف او گفت اگر عقل شود بختی مستمن بیکموی به بینیش مهاری دارم
شب و روزم چه بود زلف و بناگوش بتانخارج از رسم جهان لیل و نهاری دارم
خنده زد گفت که ضحاکم و باور نکنیبه بر دوش ببین ریسه ماری دارم
چشم او گفت که آهوی ختا راست منمکه بهر نافه مو چین و تتاری دارم
عنکبوتش نکند صید مگس نیست دلمگرچه نخجیر شدم شیر شکاری دارم
هر کرا پیشه و کاریست برای گذرانمن بجز عشق مپندار که کاری دارم
هر کس آشفته شعاری بودش در اسلاممن بمدح علی و آل شعاری دارم
گر زند تیغ حوادث بدو عالم پهلوتا مرا جای بجودیست کناری دارم
گرچه تار است شب کور من نامه سیاهوه که از مهر علی شمع مزاری دارم