شمارهٔ ۸۴۲
عشق چوپان بُوَد و ما همه عالَم گَلهایمحُسن قصاب و به کشتن همگی یکدلهایم
وسعت حوصلهٔ کون و مکان یک نفس استتا نگویند به ما خلق که بیحوصلهایم
زلف تو سبحه مسلم شد و زنار مغانچون نکو مینگرم جمله ز یک سلسلهایم
اندر این خانه به جز پرتو شمعی نَبُوَدما همه پنجرهسان روشن از آن مشعلهایم
همه مجنون و یکی محمل لیلی نشناختچون جرس بیهده شورافکن این قافلهایم
رحمی ای خضر که شب آمد و دزدان از برهمرهان رفته و ما مانده در این مرحلهایم
قاسم جنت و دوزخ چو تویی غم نَبُوَدهمچو آشفته گر آویخته در سلسلهایم
عملی نیست به جز نامهسیاهی یاربچون مدیح علی آورده به یاد صلهایم
مرتع ماست محبت، علیش مهر و گیاستگر جز این خواب و خوری هست برون زین گَلهایم