گنج

شمارهٔ ۱۰۷۸

قافیه: ازی۱۰ بیت
تو را که گفت کز احباب روی برتابیبعمد بی گناهانرا بقتل بشتابی
بکوی دوست اگر تیغ بارد از اطرافنه مردیست که روی از مصاف برتابی
میان قافله من چون جرس بناله و تومیان محمل زرین بناز در خوابی
مجاهدان بغزا خون خصم مینوشندتو را چه رفت که تشنه بخون احبابی
ببست گر در دیر و حرم برهمن و شیخچه احتیاج که تو قبله گاه اصحابی
چو دید آتش دل گفت مردم چشممبیا بیا که بر آتش فشانمت آبی
اگر زشمع شکایت کنی تو پروانهبرو برو که بدعوی عشق کذابی
حکیم گفت که الاقصر احسن آشفتهولی زقصه زلفش سزاست اطنابی
به بیهده در جنت طلب مکن اعظاگر زکوی مغانت گشاده شد بابی
به هر کجا که شوم خاک می‌روم به نجفکه هست حب علی زر تو خود چو سیمابی