شمارهٔ ۱۰۷۷
ایکه هنوز با خودی دم مزن از مجردیناز بسیطی و زنی لاف زنور سرمدی
ماند بجا چو سوزنش سلسله بست زآهنشروح که در فلک همی دم زند از مجردی
آینه بودی از ازل مظهر عشق لم یزلنفس هوا بدل کند نیکی مرد بر بدی
نقش خلاف نسپرد از دل و دیده لاجرمهر که بچهره علی دید جمال احمدی
چشم شهود عشق را نور تو جلوه گر چو شدشمع بسوخت زادعا لاف چو زد زشاهدی
شیخ چو دید صومعه دامگه ریا بودشست بآب میکده سبحه و دلق زاهدی
خود نشناخته بود لاف خداشناسیتغازی نفس خود نه ای چند کنی مجاهدی
یا صمد است ورود تو لیک بسینه نقش بتپیش صنم نموده ای در همه عمر عابدی
آشفته روی در حرم طوف کنان به بتکدهدین یهود داری و جلوه دهی محمدی