گنج

شمارهٔ ۱۲۳۸

زدستم برنمی آید که از پا برکشم خاریندارم پا که بگذارم قدم بر طرف گلزاری
نه تنها خار بر پایم شکست ایدوستان دستیکه بشکسته بپای دل مرا از نوگلی خاری
بکن نائی تو معذورم کز آن شکر دهان دورمچو نی از بندبند من گر آید ناله زاری
نیم من مشتری گر صد چو یوسف را دهی ارزانکه من با یوسفی دارم بمصر عشق بازاری
بجاز زر سری دارم بگیر و جام می در دهوگر نه خرقه ام بر تن نه بر سر مانده دستاری
دیار حق شناسان زین جهان بیرون بود گویاکاز ایشان نیست در دیر خراب آباد دیاری
بجز خار و خسی برجا نماند از آشیان منبرو بگذر تو ای برق و از او مگذار آثاری
نپوشم حق تو حاشا کنم منصوروار افشاکنند آماده اغیارت گر از هر گوشه ام داری
توئی بت برهمن دل واله و آشفته مویتاگر که بت پرستان را صلیبی هست و زناری
خرابم کرد دوران و ببادم داد ای مولاتو آبادم بکن زیرا که امکانرا تو معماری