گنج

شمارهٔ ۱۸۹

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: ت۱۸ بیت
به پیر میفروشان بر بشارتکه زاهد کرد خمخانه زیارت
بمی سجاده رنگین کرد زاهدشد از وسواس فارغ بیمرارت
مبر زحمت پی تعمیر مسجدبیا دیر مغان را کن عمارت
حذر زان مغبچه کز کفر زلفشمتاع دین و دل را کرد غارت
تا در آغوش کیست گل بدنتکه صبا داشت بوی پیرهنت
یوسفی را که سالها گم کردجست یعقوب در چه ذقنت
نکند میل عندلیب و شکرگل زآواز و طوطی از سخنت
پیرهن کن بتا زنکهت گلکه زگل رنجه میشود بدنت
سر و پایم نثار پا و سرتتن و جانم فدای جان و تنت
ناز از سر نهاد و بنده شدتتا چمان دید سرو در چمنت
در دهانت سخن نمیگنجداین سخنها که گفت از دهنت
چند ای خاتم سلیمانیبنگرم زیب دست اهرمنت
تو گلی بلبلی بدست آورنسزد شوق زاغ با زغنت
با بناگوش و آن خم گیسوکس فروشد بسنبل و سمنت
این همه شور و مشتری که تو راستکی گذارند یک زمان بمنت
دل مردم چو ناقه پرخون کردکه ختائیست آهوی ختنت
آخر این داغ عشق آشفتهلاله گردد بروید از کفنت
یا علی خصم سرکش است بکشاز نیام آن حسام سرفکنت