گنج

شمارهٔ ۱۸۸

کرده در غنچه نهان تنگ شکر کاین دهنستریزه قند زلب ریزد و گوید سخنست
گر در اسلام به هندو ، نه حلال است بهشت،از چه بر عارضت آنخال سیه را وطنست
شهره شهر شد از عشق تو گر دل چه عجبعشق شیرین سبب شهره گی کوهکنست
یوسف از چاه برون آمد و بر شد از ماهباز یعقوب ستمدیده ببیت الحزنست
کاروان خطش از دست بگیرد شایدیوسف دل که گرفتار بچاه ذقنست
هم قضا از خطر تیز نظر در حذر استفتنه مفتون تو ای زلف شکن در شکنست
منم آشفته و شیدائی و سودائی عشقتا که سر سرو زلفت به سویدای منست