گنج

شمارهٔ ۱۷۹

زهجر زلف تو گفتم شبی کنیم شکایتفغان که این شب تیره نمیرسد بنهایت
نمیدهد دلم از دست دامن شب یلداکه در درازی و تاری ززلف تست کنایت
بسوزی ار بعدالت ببخشی ار زکرامتزتست بخشش و رحمت زماست جرم و جنایت
دعا کنم چو بدشنام نام من بلب آریکه فحش از آن لب شیرین کرامتست و عنایت
حدیث عشق زپروانه پرس وصدق از او جوکه سوخت جانش و از سوختن نکرد شکایت
بغیر شمع که میسوخت شب بحالت زارمکسی بشام فراق توام نکرد حمایت
بدیده رشگ برد دل برای دیدن رویتببین که بخل چه قدر است و رشگ تا به چه غایت
بجز نسیم سحر کو شمیم زلف تو آوردکسی بزخمی ناسور دل نکرد رعایت
فراق نامه آشفته گر بکوه بخوانیبسنگ خاره کند آه درمند سرایت