شمارهٔ ۱۸۰
ز عشق روی تو هر کو مرا نمود ملامتبه یک مشاهده از عمر رفته داشت شکایت
کسی ز شنعت اعدا ز دوست روی نتابدکه همدمند ز آغاز عاشقی و ملامت
تمام وحشت مردم به حشر این بود و بسکه شام هجر درآید به جای روز قیامت
گناه دیگری از دیگری نخواسته ایزدمراست دیده نظرباز و دل کچیده غرامت
طمع ز جان ببرد هر که جا گزید در آتشز عشق دم نزند هر که راست میل سلامت
ز نو قیامت دیگر کنی به پای همانابه محشر ار بخرامی بتا به آن قد و قامت
ز کوی میکده کی رو کنم به صومعه زاهدکه من ز پیر مغان دیدهام هزار کرامت
گذر ز کوی تو کردن به خلق بس شده مشکلز بس که قافلهٔ دل فکنده رحل اقامت
ز خلق راز من آشفته کی نهفته بماندکه هست چهره و اشکم به درد عشق علامت