گنج

شمارهٔ ۹۸۱

وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)قافیه: شتهای۸ بیت
ماه دوهفته هفته‌ای از رخ نهفته‌ایدر دل تو حاضری اگر از دیده رفته‌ای
ای غنچه بدیع ز خون جگر تو راپروردم و به گلشن مردم شکفته‌ای
ای زلف یار حال منی بس که در همیای چشم دوست بخت منی بس که خفته‌ای
سر من است در دل و راز تو با صباستبا من که راز گفت تو از که شنفته‌ای
خونین سرشک ریختی ای دیده از مژهبهر نثار لؤلؤ شهوار سفته‌ای
ای غنچه گشته خون جگر در دلت گرهگویا از آن دهان سخنی باز گفته‌ای
کی عشق جلوه‌گر به درونت شود که توگرد هوا ز آینه دل نَرُفته‌ای
آشفته درد خویش مگو جز بشیر حقتوبه بکن از آنچه به اغیار گفته‌ای