شمارهٔ ۹۸۰
ظاهرا پنهان گذشت از کوی توکاز نسیم صبح آمد بوی تو
از چه دارد نافه در جیب و بغلگر صبا نگشوده چین موی تو
روز و شب پیوسته ام اندر نمازتا بود محراب من ابروی تو
رم کند از دام ناچار ار غزالرام شد با دام زلف آهوی تو
عکس خود بینند در آئینه خلقمن ندیدم غیر تو در روی تو
تا هوسناکان گریزند از درتعاشقان شکوه کنند از خوی تو
باغبان و طرف جوی و سرو نازدیده ما و قدی دلجوی تو
نوک پیکان روید از بستر مراشب که باشد غیر در پهلوی تو
آسمانا هر سحر از تیر آهمیدرم این پرده نه توی تو
ایکه بحر عشق را طی کرده ایهفت دریا هست تا زانوی تو
ساقیا زآب خضر مستغنی استهر که نوشد جرعه ای از جوی تو
تو ولی حق امام هشتمیشد نهم چرخ آستان کوی تو
از کرم زآشفته خود رخ متابکز جهان آورده او روی سوی تو