گنج

شمارهٔ ۸۵۵

آنروز که از خواب عدم دیده گشودیمجز دوست ندیدیم و دگر باره غنودیم
بیدار دل آن کاو که بیاد تو کند خوابما چشم بغوغای رقیب از چه گشودیم
سرگشته چو گوئیم از آن در خم چوگانکز روز ازل گوی زمیدان بربودیم
از رهزنی دیو طبیعت بود عاریبر خاک در میکده گر جبهه نسودیم
زین آمدن و رفتن ما تا چه اثر ماندرفتیم چو از دایره گوئی که نبودیم
ما همچو حبابیم در این قلزم مواجیعنی همگی فرع بر آن اصل وجودیم
جامی بده ای ساقی مستان که بمستیگوئیم کیانیم و که هستیم و که بودیم
خاریم از آن گلشن انباشته از گلدر آتش افروخته طور چو دودیم
در آئینه دل بجز از عین علی نیستآشفته تو هشدار که در عین شهودیم
ما غیر بدی هیچ نکردیم ولیکناز هر طرفی وصف عطای تو شنودیم
سرمایه نداریم جز امید بعفوتخورسند به این توشه نه از آنچه درودیم