شمارهٔ ۱۱۳
حسن آن گوهر که عمانیش نیستعشق آن دریا که پایانیش نیست
هر سری کاو خالیست از سر عشقخانه ی باشد که بنیانش نیست
چشم عاشق گر نبارد سیل اشکهست آن ابری که بارانیش نیست
حاجب سلطان عقلم جان بسوختعشق را نازم که دربانیش نیست
گرد هستی دامنت آلوده کردای خوش آن رندی که دامانیش نیست
واجب آمد حلم با امکان صبرآه از آن بیدل که امکانیش نیست
تا خم زلفش شد آشفته زدستاین سر شوریده سامانیش نیست