گنج

شمارهٔ ۱۲۳۶

قافیه: ودی۱۱ بیت
کو بشیری که بگوید ز سفر می‌آییخرم آن روز که بینم تو ز در می‌آیی
مردم دیده نیابد به نظر مردم راتو پری مردم چشم و به نظر می‌آیی
سرخوش از وصل زلیخا و عزیزی در مصریوسفا کی تو به سروقت پدر می‌آیی
شمع‌سان جان به سر دست نشینم تا صبحگر بدانم تو به هنگام سحر می‌آیی
از تجلی رخت سینه سیناست دلمگرچه اندر نظر غیر شرر می‌آیی
سپه غمزه که اندر صف مژگان داریگر جهان خصم که با فتح و ظفر می‌آیی
آفتابا چو به چوگان دو زلفش نگریگو صفت در صف میدان تو به سر می‌آیی
آن کمر را که در اندیشه نگنجد هرگزبه وصالش تو کجا دست و کمر می‌آیی
در ره کعبه عشق است خطرها اماچون رسی باز تو با جاه و خطر می‌آیی
همچو آشفته به سر بادیه‌پیمایی کنچون به پابوس شه جن و بشر می‌آیی
مالک کشور امکان علی آن والی طوسکه چو مس می‌روی آنجا و چو زر می‌آیی