شمارهٔ ۱۲۳۵
چو خم از خون دل در میکشم میبه خون دل به این می بردهام پی
مرا تا لعل ساقی داده ساغرنخواهم خوردن از جام دگر می
اگر پیوسته او بی می کند عیشولیکن من نیازم عیش بیوی
لبش را بوسه زد تا ساغر غیرمی از گرمی غیرت کردهام خوی
بکش در کاخ دل ای عشق مسندبساط این هوسناکی بکن طی
به دل گفتم نهادم داغ رستمطبیبم گفت کی به گردد از کی
ز مرغ بام بشنو ذکر هوهوبه غفلت اندری ای دل تو هی هی
مبر دیگر رگم بیهوده فصادکه غیر از دوست نبود در رگ و پی
نوای عشق و داغ اشتیاقت ز خاکم بردماند لاله و نی
ستم زآن ترک اگر آشفته دیدیبه حیدر شکوه کن پنهانی از وی
بزن درویش شئ الله به آن درکه امکان خود به پیش اوست لاشئ