شمارهٔ ۱۲۳۴
آفت دین و دل و فتنه هر مرد و زنیآوخ ای غمزه جادو که چه پرمکر و فنی
سبحه زاهد و زنار مغان هر دو گسستکه نه زاهد دل و دین دارد و نه برهمنی
من کجا دعوی پرهیز کجا توبه کدامکه اگر خاره شود توبه تواش میشکنی
به بناگوش و خطت مشک و سمن شاید گفتهم اگر غالیه سایند به برگ سمنی
گر بود رستم دستان که بود پابستتگر از آن زلف تواش رشته بگردون فکنی
الله الله که چه پیوسته ای ای سیل فراقکه اگر کوه بود صبر زجایش بکنی
من نظر وقف بر آن منظر زیبا کردمتا خلایق همه دانند تو منظور منی
حرف در جوهر فرد دهنت هیچ مگویکه در آن نکته موهوم نگنجد سخنی
یارم از لعل شکرخند اگر شیرین استدر وفا داریش آشفته تو هم کوهکنی